تبليغاتX
در اوج تنهایی
   
  در اوج تنهایی
یامهدی ادرکنی....
آخرین مطالب
به انچه هستی راضی باش
چقدر به خدا ايمان داريم؟
هميشه پر از اميد باش تا مفيد باشي......
دلتنگتنونم یابن الحسن....
خدايا چقدر به من نزديكي.....
خداااااااااایا
يا مهدي ادركني
نكته هايي براي زندگي بهتر
وجودخدااااااااااااااا
خدايا كمكمون كن...
نكته هايي براي زندگي بهتر
یا مهدی
يامهدي منتظرم...
نكته هايي براي زندگي بهتر
درخواستي از خدا....

لعنت خدا بر شیطان
نامه اي از طرف خدا
.:: یاالله ::.
حرفهای دوست داران امام زمان در شب نیمه شعبان....
بیا حرفتو برای اقا بنویس هم سپاهی...
خاطرات نیمه شعبان و جمکران...
تبریک...تبریک
بیاین پای صحبت های امام زمانمون بشینیم.....(احادیث امام زمان)
يا مهدي
 
آرشیو مطالب
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
آرشيو
 
پیوندهای روزانه
صحیفه سجادیه
حلیة المتقین
مسجد مقدس جمكران
پخش مستقيم حرم امام رضا (ع)
پخش مستقيم حرم امام حسين(ع)
پخش مستقيم حرم حضرت ابوالفضل (ع)
زندگي نامه امام علي (ع)
نهج البلاغه
آثار مرچوم محمد رضا آقاسي
مركز جهاني اطلاع رساني ال بيت (ع)
آرشیو پیوندهای روزانه
 
پیوندها
آداب انتظار
خودم و خودش...خادم خدا
شمیم یاس...هم صحبت یار
سلام بر اقای غریبم (عاشق مهدی )
امام زمان (عج)
بچه هاي قلم
شهيد آويني
اپلود عكس
يامولا علي
همسنگر آسموني
سمت خدا
ياسين مديا
پرسش و پاسخ مركز ملي
حكومت جهاني امام مهدي
زبان انگليسي
 
به انچه هستی راضی باش
روزي، سنگتراشي که از کار خود ناراضي بود و احساس حقارت ميکرد،

از نزديکي خانه بازرگاني رد ميشد.

در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را ديد

و به حال خود غبطه خورد و با خودگفت: اين بازرگان چقدر ثروتمند است!

و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد. 

 در يک لحظه، او تبديل به بازرگاني با جاه و جلال شد.

 تا مدتها فکر ميکرد که از همه قدرتمندتر است.

تا اين که يک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد،

او ديد که همه مردم به حاکم احترام ميگذارند حتي بازرگانان. 

 مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم يک حاکم بودم،

 آن وقت از همه قويتر ميشدم! 

 در همان لحظه، او تبديل به حاکم مقتدر شهر شد.

 در حالي که روي تخت رواني نشسته بود،

مردم همه به او تعظيم ميکردند. احساس کرد که نور خورشيد او را مي‏آزارد

 و با خودش فکر کرد که خورشيد چقدر قدرتمند است.

  او آرزو کرد که خورشيد باشد و تبديل به خورشيد شد و

 با تمام نيرو سعي کرد که به زمين بتابد و آن را گرم کند.

  پس از مدتي ابري بزرگ و سياه آمد و جلوي تابش او را گرفت.

 پس با خود انديشيد که نيروي ابر از خورشيد بيشتر است،

و تبديل به ابري بزرگ شد.

  کمي نگذشته بود که بادي آمد و او را به اين طرف و آن طرف هل داد.

اين بار آرزو کرد که باد شود و تبديل به باد شد.

ولي وقتي به نزديکي صخرهسنگي رسيد،

 ديگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت.

با خود گفت که قويترين چيز در دنيا،صخره سنگي است

 و تبديل به سنگي بزرگ و عظيم شد.

  همانطور که با غرور ايستاده بود،

ناگهان صدائي را شنيد و احساس کرد که دارد خرد ميشود.

 نگاهي به پايين انداخت و

 سنگتراشي را ديد که با چکش و قلم به جان او افتاده است.

شیفته ی مهدی | 11:45 - جمعه یازدهم فروردین 1391
+
 
چقدر به خدا ايمان داريم؟

 

كوهنوردي مي‌‌خواست به قله‌ای بلندی صعود كند.

 پس از سال‌ها تمرين و آمادگي، سفرش را آغاز كرد.

 به صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملا تاريك شد.

به جز تاريكي هيچ چيز ديده نمي‌شد. سياهي شب همه جارا پوشانده بود

و مرد نمي‌توانست چيزي ببيند حتي ماه و ستاره‌ها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند.

كوهنورد همان‌طور كه داشت بالا مي‌رفت، در حالي كه چيزي به فتح قله نمانده بود،

 پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمام‌تر سقوط كرد.

 سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس،

تمامي خاطرات خوب و بد زندگي‌اش را به ياد مي‌آورد.

 داشت فكر مي‌‌كرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان ...

دنباله طنابی که به دور كمرش حلقه خورده بود بين شاخه های درختی

در شيب کوه گير کردو مانع از سقوط كاملش شد.

در آن لحظات سنگين سكوت، که هيچ اميدی نداشت از ته دل فرياد زد:

 خدايا كمكم كن

كوهنورد

 


ندايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه مي‌خواهي؟


- نجاتم بده خدای من!


- آيا به من ايمان داري؟


- آري. هميشه به تو ايمان داشته‌ام


- پس آن طناب دور كمرت را پاره كن!


كوهنورد وحشت كرد.

پاره شدن طناب يعني سقوط بي‌ترديد از فراز كيلومترها ارتفاع.

گفت: خدايا نمي‌توانم.


خدا گفت: آيا به گفته من ايمان نداري؟


كوهنورد گفت: خدايا نمي توانم. نمي‌توانم.


روز بعد، گروه نجات گزارش داد

كه جسد منجمد شده يك كوهنورد در حالي پيدا شده

كه طنابي به دور كمرش حلقه شده بود و تنها دو متر با زمين فاصله داشت

 

و شما چطور ؟ چقدر طنابتان را محكم چسبيده ايد ؟ آيا ميتوانيد رهايش كنيد ؟

درباره ي تدبير خدا شك نكنيد .

 هيچ گاه نگوئيد او مرا فراموش يا رها كرده است .

 و به ياد داشته باشيد كه او هميشه با دست راست خود شما را در آغوش دارد

 

شیفته ی مهدی | 10:2 - جمعه پنجم اسفند 1390
+
 
هميشه پر از اميد باش تا مفيد باشي......

 

در بيمارستاني، دو بيمار در يک اتاق بستري بودند.

 يکي از بيماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر يک ساعت روي تختش

که کنار تنها پنجره اتاق بود بنشيند ولي بيمار ديگر مجبور بود

 هيچ تکاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد.

آنها ساعتها با هم صحبت مي‏کردند؛

از همسر، خانواده، خانه، سربازي يا تعتيلاتشان با هم حرف مي‏زدند

و هر بعد از ظهر، بيماري که تختش کنار پنجره بود،

 مي‏نشست و تمام چيزهائي که بيرون از پنجره مي‏ديد،

براي هم اتاقيش توصيف مي‏کرد. پنجره، رو به يک پارک بود که درياچه زيبائي داشت.

 مرغابيها و قوها در درياچه شنا مي‏کردند

و کودکان با قايقهاي تفريحيشان در آب سرگرم بودند.

 درختان کهن، به منظره بيرون، زيبيايي خاصي بخشيده بود

و تصويري زيبا از شهر در افق دور دست ديده مي‏شد.

همان‏طور که مرد کنار پنجره اين جزئيات را توصيف مي‏کرد،

 هم اتاقيش چشمانش را مي‏بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي‏کرد

 و روحي تازه مي‏گرفت.

منظره

 روزها و هفته‏ها سپري شد.

تا اينکه روزي مرد کناز پنجره از دنيا رفت

 و مستخدمان بيمارستان جسد او را از اتاق بيرون بردند.

مرد ديگر که بسيار ناراحت بود تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند.

 پرستار اين کار را با رضايت انجام داد.

 مرد به آرامي و بادرد بسيار، خود را به سمت پنجره کشاند

تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بيندازد.

 بالاخره مي‏توانست آن منظره زيبا را با چشمان خودش ببيند

ولي در کمال تعجب، با يک ديوار بلند مواجه شد!  

 مرد متعجب به پرستار گفت :

که هم اتاقيش هميشه مناظر دل انگيزي را از پشت پنجره

 براي او توصيف مي‏کرده است.

پرستار پاسخ داد: ولي آن مرد کاملا نابينا بود.......

شیفته ی مهدی | 11:55 - سه شنبه دوم اسفند 1390
+
 
دلتنگتنونم یابن الحسن....
اقاجونم سلام

سلامي دوباره

سلامي عاشقونه

به همه ي وجودم

به مولاي نازنينم

يابن الحسن از نهايت وجودم دوستتون دارم

خدا رو شكر ميكنم اين عشقو توي قلبم دارم

اقام خيلي دوستتون دارم يه روزي بهم بگيد توي عاشقي چه نمره اي بهم مي ديد

اي كاش حاضر بوديد اقام...

اينو از ته دلم ميگم

و خدا رو شكر ميكنم كه اين حرف از ته دلم مياد

اخه خيلي ها ميگن ....

اقام اگه حاضر بودي يه روز با ساقي وخادم خداو

عاشق مهدي و منتظر ناشناس و شيداي ياروريحان مهدي و.......

ميومديم پيشتون و......

واي خداي من قلبم به درد اومد از اين حسرت

خداي من اقامونو برسون اين دوري سخته خدا سخته

مولام كجايي؟

همين الان كه دارم براتون اشك ميريزمو دلتنگتونم شما كجايين؟

اقام اينجا داره باروووون ميباره

اقام ممكنه زير بارووونه شهرمون باشي

اقام ممكنه از پيش در خونه مون رد شده باشي

اقام اين رسمش نيست

اين رسمش نيست كه سرگردون بشيم

اخه اقا جونم من يقين دارم اگه يه نظر فقط يه نظرببينمتون

زنده ميشيم

نفس ميكشيم

دلتنگتونم مولا

اين دل تنگم رو به حال خودش رها نزااااااااااااااريد

اخه اين دله خسته و تنگم شما رووووووووووميخواد

خودتون ميدونيد مولا

اخه!

دنيا يه جورايي زندگي رو بهم سخت گرفته

چاله چوله هام زياد شده اقام

اما

اين فكر شماست كه ارومم ميكنه

دنيامو يه شكل ديگه ميكنه

عاشقم ميكنه

اقام تشنه ام!!!

تشنه ي زانو زدن روبه روي شمام

زانو زدن روبه روتونو نگاه كردن به صورت مهربونتون ....

اقام اين اجازه رو بهم ميديد؟؟؟

اقام دستمو بگير

بهم ...عطا كن تا زندگيم رو صرف شما كنم

اينو بهتون قول ميدم....

اقام مجبورم حرفاموقطع كنم

با دله تنگ

پر ازحسرت.............

اللهم عجل لوليك الفرج

يامهدي

الهي امين

 

 

 

شیفته ی مهدی | 15:55 - دوشنبه یکم اسفند 1390
+
 
خدايا چقدر به من نزديكي.....

 

در افسانه‏ها آمده، روزي که خداوند جهان را آفريد،

 فرشتگان مقرب را به بارگاه خود فراخواند

و از آنها خواست تا براي پنهان کردن راز زندگي پيشنهاد بدهند.

  يکي از فرشتگان به پروردگار گفت: خداوندا، آنرا در زير زمين مدفون کن

 فرشته ديگري گفت: آنرا در زير درياها قرار بده. 

و سومي گفت: راز زندگي را در کوه‏ها قرار بده.


ولي خداوند فرمود: اگر من بخواهم به گفته‏هاي شما عمل کنم،

 فقط تعداد کمي از بندگانم قادرخواهند بود آنرا بيابند،

در حالي که من ميخواهم راز زندگي در دسترس همه بندگانم باشد.  در

اين هنگام يکي از فرشتگان گفت:

فهميدم کجا، اي خداي مهربان، راز زندگي را در قلب بندگانت

 قرار بده، زيرا هيچکس به اين فکر نمي‏افتد

 که براي پيدا کردن آن بايد به قلب و درون خودش

 نگاه کند.

 

قلب


و خداوند اين فکر را پسنديد....

شیفته ی مهدی | 12:29 - دوشنبه یکم اسفند 1390
+
 
منوی اصلی
خانه
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
 
درباره وبلاگ

اعوذ بالله من شيطان رجيم
بسم الله الرحمن الرحيم
تو زندگيت تو چيز رو هيچ وقت فراموش نكن :
تو تنها نيستي
1) يه شيطان و يه فرشته با هاتن
دست به هر كاري مي زني
حواست به شيطان باشه
به فرشته ي وجودت پي ببر
تنها راه مبارزه با شيطان خلوصه
از شر شيطان به خدا پناه ببر
از شر شيطان به خدا پناه ببر

اگه وقته سختي ها بگي:
2)من به فرمان خدا امده و
به سوي او رجوع مي كنم
و صبوري كني
درود هاست از جانب پروردگارت

 
سایر امکانات
 


تمامی حقوق محفوظ می باشد!

www.ShiaTheme.com